X
تبلیغات
من هستم
با نام  الله...

روز های اخره ساله. خدا رو شکر هستیم.

دوباره پرنسس مریض شده تمام شب نیمه خواب بودم خدا به دادم برسه.

از ساعت شش هم که کاملا بیدار. پرنسس داره کم کم خوابش می بره.

دارم اهنگای سامی یوسف رو گوش می کنم. همیشه ازشون لذت می برم.

دیروز روزم تلخ بود و امروز هم ادامه داره. می گن اون روزی که توش گناه کرده باشی تلخه...

این هفته دیگه کلاسا تعطیل شد. من هم خونه تکانی رو شروع کردم.

اتاق خودمون و پرنسس دیروز تمیز شد دارن برق می زنن.

امروز نوبت اشپزخونه است و اگه شد کمی از کارای سالن.

فردا هم سرویس بهداشتی ها که کاره همسریه.

هنوز هفت سینم حاضر نیست. باید دیگه حاضرشون کنم.

نمی دونم سال بعد چطوریه اما از همین حالا ارزوی بهترین ها رو برای همه و خودم دارم.

امسال ما خیلی ها رو از دست دادیم.... روزهای تلخ. پریروز هم یه جوون

از دست دادیم که بچه ی دو ماهه داره............................

به امید خداوند بزرگ می خوام ساله خوبی رو شروع کنم.

بازم می نویسم.



تاريخ : دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392 | 9:43 | نویسنده : سحر |

آخ عجب دلم گرفته عین یه اسمونه پر از ابر که میخواد بباره

نمی دونم چرا ؟!

البته شایدم می دونم وقتی عمیقا به خودم فکر می کنم

گاهی اوقات فکر می کنم دنیا یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اگه عاشقه بابایی و پرنسسم نبودم سال ها می خوابیدم لالا.....

بابایی زودتر بیا خونه دیگه دلم برات تنگ شده تنگ شده تنگ شده........................

دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم.....

وقتی اینو می نویسم یاد اون نامه ای می افتم که

توش از سر تا پاش فقط برام نوشته بودی دوستت دارم

خیلی برام قشنگ و هیجان انگیز بود......

نفسم نفسمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

مثل آن است که شاهرگه احساسم

را زده باشی...

بند نمی آید؛

دوست داشتنت.....................







تاريخ : سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392 | 21:44 | نویسنده : سحر |
چهارشنبه یپیش رفتم دکتر گوارش

ایشون معتقد هستن که این حالت من یعنی احساس سنگینی تو دلم

و حسه کم اومدن نفسم از کولیت هست. ایشون گفتن که روده هام در اثر التهاب

نیاز به جای بیشتری داره و می ره زیره دنده هام و واسه همینه کلی تو دنده هام

احساس درد می کنم و اصلا ربطی به قلبم نداره و این فشار نفسم رو کم می کنه

و س.ی.ن.ه ی بزرگ هم مزید برعلت هست. باید در کنار دارو حتما وزنم رو کم کنم

و ورزش برام از همه بهتره. یه عالمه هم بهم دارو داده

از روزی که داروها رو می خورم یه کم احساسه بهتری دارم

اما از دیروز تا حالا هم من و پرنسس سرما خوردیم از اینا که علامته بیرونی نداره

اما عوضش کم توانی بدن، درده بدن و سردرد و تب و... داره

دیروز پرنسس رو بردیم دکتر و الان حالش شکر خدا بهتره

اما خودم بدجوری بد هستم و دکتر هم نرفتم سر خود قرص می خورم.

امروز کلی ظرفه کثیف داشتیم و یه اشپز خونه ی کثیفتر

با این حاله بدم بلند شدم و ظرف ها رو شستم ماشینه ظرفشوییمون خیلی وقته خرابه

و درستش نکردیم. کلی هم اشپزخونه سابیدم امروز. دارم غش می کنم

از صبح هم چیزه خاصی نخوردم .

خلاصه اینم از دردسره ما دیگه . هفته ی پیش هم همسری مریض بود

و ماشین هم خراب .. بعضی اوقات همه ی مشکلات پشت هم می ان.

کسی هم نیست تو این حاله بد کمکم کنه چون یه نینیه خیلی ناز به جمع خونوادگیمون

اضافه شده و همه مشغوله ایشون هستن. اینقدر خوشگل و نازه که حد نداره

دلم براش یه ذره شده چون مریضم نمی تونم برم پیشش.

این هفته کلاسامو تشکیل ندادم. وای حوصله ی درس دادن ندارم خداجونم اما بازم صدها بار شکرت.

دیگه این که باید یه سری خرید کنیم برای خونه جهته خوشگل کردنه خونه زندگیمون

و باید خونه تکونی رو هم شروع کنم هنوز برنامه براش نریختم.

الناز جونم خیلی مرسی از این که برام پیام گذاشتی.

اره عزیزم خودم دیگه صد در صد مطمئن شدم من پنیک ندارم اما این دکتر عمومی دو ماه کلی داروی بی خودی

به خوردم داد که باعث شد روز به روز بدتر بشم و اخر سر خودم قطع کردم دارو هارو و

بهتر شدم. بازم ممنون میشم منو راهنمایی کنی عزیزم. بوس.



تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392 | 18:47 | نویسنده : سحر |
امروز به هیچ کدوم از کارام نرسیدم فقط یه کمی به پرنسس

کمی با هم کتاب خوندیم از کتاب های جوفراست برای تربیت کودک به اصرار پرنسس

با هم یه کمی نرمش کردیم و کارای خوبش و کارای به قول خودش نه زیاد خوبش رو نوشتیم

که بی نظم بودن یکی از اون ها بود که برای جبرانش پرنسس دست به کار شد

از کارای خوبش که نوشتیم :

شستن ظرف غذای خودش بود برای اولین بار تو زندگیش با نظارت من

خوردن عصرونه ی متفاوت و البته سالم تر از گذشته یعنی نون و پنیر و گوجه و خیار و یه جایی کمرنگ با کمک هم

ورزش کردن، به چیزای خوب فکر کردن و برنامه برای روزای اینده

خلاصه با این که امروز از صبح زیاد حال خوبی نداشتم و منجر به این شد که چهارشنبه 

دوباره از متخصص وقت بگیرم روز خوبی با پرنسس داشتم

وقتی براش بیشتر وقت می ذارم پر از رضایت میشم از خودم و عمرم.

بچه ها ناب و پاکند و هر چی ببینند رو یاد می گیرن و عشق می کنند از مسئولیت گرفتن

یه بزرگی می گفت به بچه هامون بیاموزیم

نه این که اونارو به خودمون بیاویزیم........


 



تاريخ : دوشنبه بیست و یکم بهمن 1392 | 23:23 | نویسنده : سحر |
این شروع طبق معمول برای خوش فرمی و لاغری هست

تا برسیم به موضوعات دیگه.

در واقع ورزشم رو از دیروز شروع کردم: یک ساعت تردمیل با سرعت متوسط: 185 کالری سوزوندم.

امروز هم از صبح که دارم مباحث درس های ترم بعدم رو طبقه بندی می کنم 

با مطالعه و رفرنس دهی ولی خداییش کار مشقت باریه. عصبانی ام.

الان که نوشتم می رم دنبال ورزش.

وزنم هم با شرمندگی و خجالت از دوستانی که اینجا رو می خونن 

هست: 78 و 5 تمام. واقعا از بس  تو این چند ماهه ی اخیر با انواع و اقسام مریضی ها

که علتش هم مشخص نشد درگیر بودم اینطوری از وزنم غافل شدم حالا باید بیارمش پایین.

به امید موفقیت برای خودم و ذوستانه اینطوریم.

بعدا نوشت:

یک ساعت ورزش : 180 کالری سهم امروزم از ورزش. اما رژیم هنوز میزان نیست.



تاريخ : یکشنبه بیستم بهمن 1392 | 17:32 | نویسنده : سحر |